|
|
|
|
|
دلتنگ نیستم سنگ هم نیستم که بی بهار سبز شوم کهکشانی ام پر از راه شیری خورشید هر روز نمازش را به سمت من آغاز می کند باور کن خدا هر شب به مشاعره دعوتم می می کند برایم چای می ریزد دیکته هایم را پاک می کند تا صبحها کمی زودتر به آسمان سلام کنم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 17:26 توسط علی مطهری
|
|
||
|
|
|
|
|
گنجشکها هرروز نماز می خوانند تا گندمزار قربانی داس ها نشود من هر شب شبانه هایم را خیرات می کنم تا کبوتران گرسنه نمانند تواما درپشت آن نگاه رمیده ومعصوم به چه می اندیشی پسرکم وقتی می گویی دوستت دارم کاش مرا می فهمیدی تا بدانی جای بوسه هایت که پی درپی بر گونه هایم می نشیند خاکسترم می کند نترس عزیزکم آهوها نمی ترسند رم می کنند |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 14:48 توسط علی مطهری
|
|
||
|
|
|
|
|
لحظه ای درنگ کن
بوی جوی مولیان یاد یار مهربان کوچه های کودکی شعرهای ساده و نجیب بوی سیب دستهای تا خدا بلند سروهای تا ابد قنوت خاکیان تا همیشه در رکوع سجده های روشن ستاره ها جمله منتظر تا حضور سبز آن سپیده پوش آسمان به اهتزاز آورد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 11:21 توسط علی مطهری
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دانم دستهای این شعر های یاغی را
در دست کدام واژه بگذارم تا هر روز
از باغ همسایه سیبی گم نشود و من مجبور شوم
برای اتاق های بی پنجره
دست تکان بدهم
وسایه هارا
از کوچه های بی عبور
جارو کنم و قبله ام را از روی ساعت دیواری
تنظیم کنم که ماهها ست در جا می زند وهمیشه خدا پنج دقیقه تا دوازده معطل مانده است |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 11:42 توسط علی مطهری
|
|
||
|
|
|
|
|
صفر تا بي نهايت رنگ متولد شدم در دنيايي كه هست اما نيست جاري شدم در روح صبحي كه خورشيد سايه اش را رصد نكرده است و گم شده ام در كهكشاني كه هنوز دهانش بوي شير ميدهد صفر تا بي نهايت هزارو سيصد و ... وهرچند تا كه بخواهي حاشا كني فرقي هم نمي كند كسي نگفت آرزوهايت را كجا دفن مي كني وقتي سلام مي كنم دهانم گس مي شود مادرم مي گويد : از بچه گي تلخ بودي اين را از بوي بادام هاي كوهي روييده بر نوجواني ام فهميدم حالا ديگر فرصتي براي رنگ كردن آرزوهايم باقي نمانده است من مانده ام و كاغذ ها ي مچاله شده ي خط خورده كه هيچ آفريني ندارد و كهكشاني كه دهانش بوي شير مي دهد |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 8:54 توسط علی مطهری
|
|
||
|
|
|
|
|
در غبار حیرت غزلهایم
پنهان می شوی وقتی می سرایمت حوای من! از بهشتت بیرون بیا گندمی که تو سالها پیش در دهانم ریختی امروز بی منت باران در دامنه های یک صبح خرمن، خرمن آغاز شده اند من نمی دانم شروع شبنم کجاست حتی رنگ نگاه نیز ولی می دانم وقتی تو آغاز شدی من نمازم را به نیت چشمان تو قامت بسته بودم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:59 توسط علی مطهری
|
|
||
|
|
|
|
|
رها نمی کنند سایه های شوم عبور مرا تا آسمانی هایت را دربقچه ای از شیدایی بپیچم و دوباره چوپان شوم هی کنم ترانه های رمیده ام را به خلوت شاعرانه ات جایی که که خدا غزل های نا سروده ام را تقطیع می کند می دانی ! زلال نگاهت شعله ورم می کند وقتی از تشنگی سیراب می شوم؟ اگر مجالی بود می خواهم روزه هایم را در چشمان تو افطار کنم تا بهشت |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 12:23 توسط علی مطهری
|
|
||
|
|
|
|
|
هنوز ساعت دیروز است قرارمان گذشت نه بیا تا پارسال برایت ترانه بخوانم خیلی دور نیست بد نمی گذرد همین حوالی اگر پنجره راکمی مایل به همیشه باز کنی نمی دانم چه می شود کمی بلندتر سایه ها تاریک می شوند پشت سرت دیوار روبرو شب خمیازه می کشد آهسته تر می خواهم برای کلاغها کمی پنیر بیاورم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 14:15 توسط علی مطهری
|
|
||
|
|
|
|
|
بیایید خانه دل را جارو کنیم وروحمان را به صداقت و ایمان پیوند بزنیم تا بازار زندگی لبریز از میوه دوستی شود. دست تکان دهیم برای عروس برف ، وگره بزنیم چشمانمان را به ضریح نارنجستان تا با بونه ها شاعرشوند وشمیم شب بوها عاشقی را تکثیر کنند . هر روزتان نوروز و نوروزتان جاویدان باد.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 8:33 توسط علی مطهری
|
|
||
|
|
|
|
|
تقدیم به دوست
تشنه یک قطره بارانم بیا ببار تا همه شعرهایم آواز بخوانند اسب گمشده ام را که سالهاست بیابان در بیابان مرا شیهه می کشد
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 9:12 توسط علی مطهری
|
|
||