تبليغاتX
دلمویه

نیستان

حالا که آب نیست

برایم کبریتی بیاورید

می خواهم

خاموشی ام را

نیستانی کنم

شاید

کسی مرا زمزمه کند

 

!! نوشته شده توسط علی مطهری | 22:29 | دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 •

تقدیم به بی بی فاطمه زهرا

 

آن شب که ترا به کهکشان می بردند

مظلوم و غریب و بی نشان می بردند

مردم همه دیدند که برشانه ماه

خورشید زمین به آسمان می بردند

 

!! نوشته شده توسط علی مطهری | 0:11 | یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385 •

دوبیتی ها دلم را می شناسند

غریبان منزلم را می شناسند

شب تاریک جاشوهای بندر

به خوبی ساحلم را می شناسند

 

 

زلال و پاک و بی پیرایه هستی

وساده مثل رنگ سایه هستی

اگر دوری تواز پیش من ای دوست

ولیکن با دلم همسایه هستی

 

 

زلال و پر ثمر باشی تو ای دوست

رها از هر خطر باشی تو ای دوست

سبکبال و سبکبال وسبکبال

و دائم در سفر با شی تو ای دوست

 

!! نوشته شده توسط علی مطهری | 0:10 | یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385 •

من اهل شهر درد آبادم ای دوست

مقیم کوچه فریادم ای دوست

دلم دررهن چشمان سیاهی است

که آخر می دهد بر بادم ای دوست

 

دلی سر شار از وسواس داری

نگاهی خالی از احساس دار ی

رها کردی دلم را رفتی ای دوست

نمی شد حرمتم را پاس داری؟

 

تواهل التهاب و دردی ای دل

غریب و زخمی و شبگردی ای دل

اگر روزی پر وبالت شکستند

مباد از عاشقی برگردی ای دل

!! نوشته شده توسط علی مطهری | 17:5 | یکشنبه بیستم فروردین 1385 •

کولیان

آغاز همیشه اند

هر بهار بی آنکه گم شوند

پایان بیابان را رقصیده اند

من اما

ابتدای خویش

ذره

ذره

چشم براه مانده ام

شاید قاصدکی برایم کمی باران بیاورد

و شب

سکوت ترد خود را

سایه بان آرامشم نماید

و بیابان مرا به ضیافت لالایی ستاره ها

مهمان کند

جایی که کولیان آغاز همیشه اند

!! نوشته شده توسط علی مطهری | 17:4 | یکشنبه بیستم فروردین 1385 •

نذر موعود

دلم می خواد تو قصه هات یه جایی مال من باشه

تو قلب صاف و ساده ات فقط خیال من با شه

دلم می خواد که آسمون همیشه بارونی باشه

وقتی میآی بهار بیاد فصل غزلخونی باشه

دلم می خوادوقتی میآی کبوترا دف بزنند

فرشته ها از آسمون بیان برات کف بزنند

دلم می خواد وقتی میآی تو هیچ دلی غم نباشه

پاییز بره بهار بیاد غصه وماتم نباشه

شبا که پلک پنجره یکی یکی بسته میشه

می خوام برات قصه بگم دلم میگه خسته میشه

اگه بیای تو کو چه ها اسم تورو جار می زنم

بدی ها رو دَک می کنم زشتیها رودار می زنم

بیا که خونه پر بشه از شعر و شورو هلهله

همه با هم رفیق بشن دیگه نمونه فاصله

!! نوشته شده توسط علی مطهری | 17:3 | یکشنبه بیستم فروردین 1385 •

روستای کودکیم

 

انارستان

روستاي كودكيم

روستاي آفتاب وانار

عزادار كيست اين فاخته شوريده

كه سوگوار مي خواند

بر بلنداي نخل هاي هميشه استوار جهرمي ات*

سطر سطر راهها را

كدامين باغبان نجيب نوشته است

كه واژه هايش طعم رطب هاي سوزوكو* مي دهد

شیطنت كدامين كودك

پوريز* حلاب* را در كاهداني همسايه

پنهان كرده است

تا پسين فردا

تلنگري باشد براي نگاهي چموش

كه سالها است

مرا به تو زنجير كرده است

نمي دانم تو همسال مني

يا من همزادتو

هرچه هست

كپرهاي صبور در ازدحام آدم و آهن

متروك مانده اند

وديگر هيچ بازياري دي بلال نمي خواند

جاز و راك و متال

دست به دست

خانه ها را خط خطي كرده اند

انارستان روستاي كودكي ام

كوچه هايت دل تنگم می كند

وقتي بچه هاي ديروز

برف پوش شده اند و برخي

سراغ مرا از شماره حسابم مي پرسند

امروز

در نقاشي بجه هايت

از كومه هاي صداقت و گندم

از صبح هاي گله و چوپان

خبري حتي نيست

بابا نان داد

شعار ديروزمان بود

امروز اما

عشق مان باربي است

بيگ لكي* در دفينه ذهنمان

به خاك سپرده ايم

هر چه بود گذشت

هر چه هست تاريخ بچه هاي برف پوش ديروز است

افسوس

انارستان روستاي كودكيم

پی نوشت:

۱-جهرمي : نخلي است با خرمائي به رنگ زرد و كشيده كه معمولاً از ساير نخلها بلند تر است.

۲- سوزوكو : نخلي در جم و ريز كه پيش از ساير نخلها رطب ميدهد و ميوه آن به رنگ سبز و طعم بسيار مطبوعي دارد.

.۳- پوريز : خارك نارس كه براثر گرما يا عوامل طبيعي از درختان خرما ريزش مي كند .

۴-حلاب:نوعی خرما در جنوب

۵-بيگ لكي : يك نوع عروسك كه در قديم در روستا با چوب و پارجه هاي رنگي درست مي كردند

!! نوشته شده توسط علی مطهری | 0:50 | پنجشنبه هفدهم فروردین 1385 •

آسمان ازآن توست

چشمانت را ببند
دستانت را به گردن نسیم حایل کن
آسمان از آن توست
وقتی که در زلال شبنمی
غرق می شوی
و از هُرم نگاهی
بی نهایت خورشید در دستانت
جوانه می زند
کبوتران
آغاز ترا پرواز خواهند کرد
و بهار
از سر انگشتانت جاری خواهد شد
بیا تا موسیقی سکوت را
در غزلستان تنهایی
جرعه جرعه
بنوشیم


 

!! نوشته شده توسط علی مطهری | 20:52 | دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 •

به نام خدایی که دل آفرید

مرا نیز از جنس گِل آفرید

هموطن سلام! سال نو مبارک

سلامی به بلندای ابدیت، سخاوت باران، صلابت کوه های سر به فلک کشیده زاگرس و دنا، به سرسبزی شمال همیشه سبز، به جنوب همواره سرافراز، به غرب تا ابد بیدار به شرق هماره روشن و به تو که در تمام دنیا سربلند ویگانه ای. زنده باشی و تندرست.

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

یا حق...

!! نوشته شده توسط علی مطهری | 12:40 | شنبه پنجم فروردین 1385 •

انتظار

غریب مانده ام بیا بـه خانـه ام دری بـزن

رها تر از نسیم شو به خلوتم سـری بـزن

پرنــده پـر نمی زنــد در آســمـان غربـتم

به قاب عکس کهنه ام پـر کبوتـری بـزن

تمـام شهـر پـر شـد از نـوای نیـنوای مـن

به سـینه لجوج شب ز کینه خنجری بـزن

بـیا و آسمـان ده پـر از گـل و ستـاره کـن

به سایه های بی رمق غریـو تنـدری بزن

دلم گرفته بعد از این بهـار را صـدا بـزن

غزلترانه ای بخوان نـوای دیـگری بـزن

خطور کرده در دلم که در بهار می رسی

بیـا کویـر تـشنـه را زلال کـوثـری بــزن

در انتظار رویـش تـبـسـمـی نـشـستــه ام

به مشرق نگاه من رواق و منظری بـزن

!! نوشته شده توسط علی مطهری | 12:8 | چهارشنبه دوم فروردین 1385 •

زندگی

گاهگاهی از ملال زندگـی زنـدگــی

مــی شــوم گــم در زوال زنــدگـــی

می روم با پای خود هر روز و شب

پــیـشــواز مــاه و ســـال زنـــدگــی

بــر سـرم آوار گــشـتـه سـالـهاسـت

آرزو هــای مـحـال زنـــدگـــــــی

آتـش انـدود اســت صـحــرای دـلـم

از شــــرار بـی مـجــال زنــدگـــی

روزهـای کــودکـی یـادش بـه خیـر

زنـده بــودم بــا خـیـال زنــــدگـــی

بــایــدم کوچــید تـا دشــت جـنــون

تــا بــدســت آرم زلال زنـــدگــــی

!! نوشته شده توسط علی مطهری | 12:4 | چهارشنبه دوم فروردین 1385 •

فاصله

وقتی که پای رفـتـنمــان لنـگ مـی شــود

بین من و تو فاصلــه فــرسنـگ مــی شـــود

دیــگر فـــراغــتـی که بگویی ســلام نـیـسـت

آشفته ایم و حوصـله مان تنـگ مـی شـود

از بس که شعر سربی  اندوه خوانده ایم

لبخند هم بروی صورتمان سنگ می شود

در روزگـار قحـطی احســاس و عاطفــه

عاشـق شــدن نشــانه نیـرنـگ می شــود

!! نوشته شده توسط علی مطهری | 12:1 | چهارشنبه دوم فروردین 1385 •

از خانه
تا خیابان
جاری می شوم
در انبوه سایه ها که حریصانه
گام های عجولم را
رصد می کنند بی آنکه
انتظار مرا
درختی شده باشند
تا دیوار رو به رو
سخاوت آسمان را
بر گونه زمین نقاشی کند
تا دیوان دیوان
بر شانه های خیابان شقایق
شعله بکشد
از خیابان
تا خانه
و سپوری که دلمشغولی روزانه ام را
جارو می کند
و رهگذری که پیام های خیا بانی اش را
به باد می سپارد
کمی آنسوتر اما
سنجاقکی مهربانی اش را
سایبان بابونه ای کرده است
که خورشید را به تماشا نشسته است
 

 

!! نوشته شده توسط علی مطهری | 23:20 | سه شنبه یکم فروردین 1385 •

مسافر

مسافر
در امتداد جاده فرعی
قطار قطار
مسیر آمده ام
با کوله باری از خستگی
و پاهایی که بوسه گاه خیابان بی کسی است
باران،
از عبورم سفالین کاسه ای ساخته است
تا ایستگاه هفتم ...
کوپه ای خالی
و چمدانی پر از دلتنگی
و سکه ای که مرا در آنسوی خیابان
به تو وصل می کند
اینجا خیابان فرعی است
و ساعت 12 مانده به دلواپسی
چشم ها آجر می شوند
و دست ها از زمستان عاطفه های عبوس
مشت مشت کرخت!
باید برگردم
اینجا آدم ها بسته بسته
به تاراج می روند
و گزمه های شهر
بال کبوتری را نشانه رفته اند
باید برگردم
کسی به مسافر سلام نمی کند.

 

 

!! نوشته شده توسط علی مطهری | 23:13 | سه شنبه یکم فروردین 1385 •

آغاز من

شب، روز
ماه، سال
سهم من اما
سکوت، پاییز
و برگهایی که دانه دانه رها
بر شانه های زمان سرود شکستن
واگویه می کنند
آغاز من
تکرار غربت من است
در جشن بادها و طوفان ها
که در مسیر مسیله ها
پیشانی صبور گزها و کهور ها را نقاشی می کنند
!! نوشته شده توسط علی مطهری | 23:12 | سه شنبه یکم فروردین 1385 •

دوبیتی ها

به گوشت می رسد فریادم ای دوست          مـگر از تو بـگیـرم دادم ای دوسـت
مـن آن بــرگــم که در غــوغــای پاییــز           رها بر شانه های بادم ای دوسـت
           
                                ****************
     از اینکه با تو هستـم غم نـدارم          غـم نـان و غـم عـالـم نـدارم
     پرم از عشق و فقر و تنگدستی          خدا را شکر چیزی کم ندارم

                                ****************
        بیا تا همسفر با آب باشیـم          سبکتر از نسیم خواب باشیم
        بیا تـا در شب سـرد غریبـی          بـرای کلبـه ها مهتاب باشیـم
        

!! نوشته شده توسط علی مطهری | 12:52 | سه شنبه یکم فروردین 1385 •

حس غریب

چه حس غریبی است
وقتی قصیل ها هم آغوش با شبدر های وحشی
کودکیم را در پرچین همسایه
بر بال سنجاقکی نقاشی می کنند
و خورشید
صمیمانه بی رنگی ام را
بر بوم نگاهی چموش می رویاند
و من سرشار از شرارت و شیدایی
مالک آسمان می شوم
افسوس اما
چندین پاییز پیشتر
بی آنکه بدانم
 کودکیم زیر کنار همسایه مان گم شد
و تابستان هر سال وقتی نخل ها
به عروسی میروند
عزادار دمبازهای جوانمرگی ام
که سبد سبد جوانی ام را
خیرات کرده اند
کوچه ها حتی رد مرا به خاطر نمی آورند
سفره مان بوی دلتنگی می دهد
این جا سلام جاری نیست
و عبور پیاده ممنوع است
خیابان ها پر از حجم های خالی است
و تنها
با جیب های پر از پریشانی
دسته دسته
به پیک نیک می روند
آن سوتر پرنده ای
بر قصیل های سوخته نوحه می خواند
 

   

!! نوشته شده توسط علی مطهری | 11:43 | سه شنبه یکم فروردین 1385 •

به پسرم بهراد

نمی خواهم عصایم شوی

کودکی های گم شده ام را

همبازی باش

سه چرخه ات را

ساعتی به من قرض بده

می خواهم در دنیای سادگی ات

گشتی بزنم

سالهاست

در ازدحام پلشتی ها

چراغ های قرمز سرزنشم می کنند

محکوم نیستم اما

دلواپسم مباد تو نیز

ادامه من باشی

زندانی غربتی که سالهاست

همزاد من است

بخند تا در چشمانت گم شوم

شاید پیدا کنم ابتدایی را که هرگز ندیدمش

 

!! نوشته شده توسط علی مطهری | 0:2 | سه شنبه یکم فروردین 1385 •