آنروز که رفتی به سفر یادت هست؟
من بودم و اشک دربدر یادت هست ؟
من بادل خود بدرقه ات می کردم
گفتی که نمان ، برو دگر ،یادت هست؟
!! نوشته شده توسط
علی مطهری | 22:57 | سه شنبه ششم تیر 1385
•
سخت دلگیرم نمی دانم چرا
از خودم سیرم نمی دانم چرا
غربت و دلتنگی و بیچارگی
گشته تقدیرم نمی دانم چرا
روزها تشویش شبها اظطراب
می کند پیرم نمی دانم چرا
یک نگاه ساده در صبحی زلال
کرده زنجیرم نمی دانم چرا
!! نوشته شده توسط
علی مطهری | 0:19 | جمعه دوم تیر 1385
•

