شب است و گریه و دلتنگی ماه
علی و خستگی و سختی راه
پریشان است نخلستان کوفه
که می آید صدای هق هق از چاه
سیاهپوش شدند
و چشمان تو
خورشید را به مشاعره دعوت کرد
من بربام خانه مان
ستاره ها را رصد می کردم
تا بدانم
آنها در گوش هم چه می خوانند
که هر شب
بر شانه های زمین
با بونه ها شاعر می شوند
به معلم شهیدم علی محسنی
عشق بود و گرمی لبخند بود معنی دستان تو پیوند بود
روز اول درس دادی آب را جستجو در کوچه مهتاب را
درس تاریخ و حساب و هندسه زنگ ورزش در حیاط مدرسه
درس عشق و پاکی و آزادگی درس ایمان در کمال سادگی
جمع می کردی شقایق با بهار حاصلش امید بود و انتظار
وسعت جغرافیایت عشق بود مشرقت تا بی نهایت عشق بود
درس ما هر روز درس صبر بود گوئیا مهتاب پشت ابر بود
گفته هایت چون زلال آب بود متن انشای تو شعر ناب بود
هر نگاهت معنی یک راز بود نقطه پایان تو آغاز بود
من ز تو آموختم دلدادگی درس خاکی بودن و افتادگی
سینه تو مشرق خورشید بود لحظه هایت مثل مروارید بود
با تو ما کوه صلابت می شدیم مردم شهر نجابت می شدیم
شعله گشتی ذوب گشتی سوختی تا الفبای وفا آموختی
چشم هایت آسمانی رنگ بود این حوالی جا برایت تنگ بود
بارها در چشم تو گم می شدیم ساکن شهر تبسم می شدیم
هر کجا هستی سلامت می کنم دفتر شعرم بنامت می کنم
پاییز ۱۳۷۲

