بي نهايت رنگ
صفر
تا بي نهايت رنگ
متولد شدم
در دنيايي كه هست
اما نيست
جاري شدم در روح صبحي كه خورشيد
سايه اش را رصد نكرده است
و گم شده ام در كهكشاني كه هنوز دهانش بوي شير ميدهد
صفر
تا بي نهايت هزارو سيصد و ...
وهرچند تا كه بخواهي حاشا كني
فرقي هم نمي كند
كسي نگفت آرزوهايت را كجا دفن مي كني
وقتي سلام مي كنم
دهانم گس مي شود
مادرم مي گويد :
از بچه گي تلخ بودي
اين را از بوي بادام هاي كوهي
روييده بر نوجواني ام فهميدم
حالا ديگر فرصتي براي
رنگ كردن آرزوهايم باقي نمانده است
من مانده ام و كاغذ ها ي مچاله شده ي خط خورده
كه هيچ آفريني ندارد
و كهكشاني كه دهانش بوي شير مي دهد
تا بي نهايت رنگ
متولد شدم
در دنيايي كه هست
اما نيست
جاري شدم در روح صبحي كه خورشيد
سايه اش را رصد نكرده است
و گم شده ام در كهكشاني كه هنوز دهانش بوي شير ميدهد
صفر
تا بي نهايت هزارو سيصد و ...
وهرچند تا كه بخواهي حاشا كني
فرقي هم نمي كند
كسي نگفت آرزوهايت را كجا دفن مي كني
وقتي سلام مي كنم
دهانم گس مي شود
مادرم مي گويد :
از بچه گي تلخ بودي
اين را از بوي بادام هاي كوهي
روييده بر نوجواني ام فهميدم
حالا ديگر فرصتي براي
رنگ كردن آرزوهايم باقي نمانده است
من مانده ام و كاغذ ها ي مچاله شده ي خط خورده
كه هيچ آفريني ندارد
و كهكشاني كه دهانش بوي شير مي دهد
!! نوشته شده توسط
علی مطهری | 8:54 | سه شنبه نوزدهم تیر 1386
•

