تبليغاتX
دلمویه

تکلیف

وقتی حوصله ام سر می رود

 تکلیفم را نمی دانم

 خودم را خط می زنم

 هر چه باشد

به سن تکلیف نرسیده ام

 لااقل حالا نرسیده ام

زنگ انشا هم نقاشی می کشم

 چشم

 چشم

دو

ابرو

و آرزوهایی که بدون رنگ

 تشباد می شوند

 و گونه های خواب مرا آشفته می کنند

به کی بگویم

من هنوز خواب ندیده ام

که باور کند

گنجشک ها بر درخت  من آواز نمی خوانند

به کی بگویم

من هنوز بدنیا نیامده ام

تا

تکلیفم مشخص شود

!! نوشته شده توسط علی مطهری | 11:4 | چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 •

بیابان

بیابان مرا آب ندهید

بگذارید

خورشید چتری باشد

برای هر چه تشنگی است

آنجا که فصل ها

تقسیم نمی شوند

و شب ها

سکوت را سیراب می کنند

و روزها بی هیچ حایلی

زمستان مرا انارستان می کنند

ترد و تازه

بیابان مرا آب ندهید

می خواهم در انبوه فراموشی ها گم شوم

تا

بادها یاد مرا

قاصدکی باشد

  بازیگوش و نا آرام

  که از  مدادرنگی کودکی بر شانه های یک کوه

ترانه می خواند:

به تو گفتم که غربت زاده ام من

زلال و مهربان و ساده ام من

تمام هستی ام را بی تکلف

به دست آب و آتش داده ام من

!! نوشته شده توسط علی مطهری | 9:39 | چهارشنبه هفدهم مهر 1387 •